یادداشتی از استاد ایرج صغیری

«حسنک کجایی » لاله ای در شوره زار

بوشهری‌ها | مانده ام حیران که آنهمه نشانه و علامت هنر انسانی و نجیب تاتر در شهر ما که از رونق اقتصادی خوبی هم برخوردار بوده،چرا جمعیت شهربا هنرتاترقهرند،بماند که همین جماعت...

بوشهری ها / مانده ام حیران که آنهمه نشانه و علامت هنر انسانی و نجیب تاتر در شهر ما که از رونق اقتصادی خوبی هم برخوردار بوده،چرا جمعیت شهربا هنرتاترقهرند،بماند که همین جماعت، لبخندی را که در جواب یک جوان که خود را علاقمند تاتر می داند پاسخی خندستانی است. ریشخند آمیز جوری تایید و تشویقش می‌کنند که ازصد فحش هم بدتر است.هرگز قصد ندارم کوتاهی و کم سوادی اهل تاتر در این شهر را تطهیر کنم اما از فراباستان تا امروز آن عامل که این هنر نجیب را نجیب و شریف کرده هیچ نیست جز تماشاچی.

این درست است که تاترخوب تماشاچی خوب را می آفریند اما اینکه هرنمایش درهر قدر و ارزشی دراین استان بروی سِن برود با فقر تماشاچی مواجه است. اصلا" بگذارید بگویم اینکه هنر تاتر در شهر و دیار ما در حد و اندازه خود ، تماشاچی تولید نکرده است، هولناکترین انگیزه عقب ماندگی این هنر است نه اینکه هر چه به نام نمایش توسط هر جوان خامی با ناچیزترین ادراک از تاتر به حساب خود نمایش اجرا می‌کند و حالا بیایم غصه او هم بخوریم نه چنین قصد و انتظاری نبوده و نه هست.اما اینطور هم نیست که بگوییم یکسرهرچه به نام این هنر، نمایش داده می‌شود یک شاهکار است. حرف بر سراین است که شاهکار هم داشته ایم. اگر بیم آن نداشتم که کسی یا کسانی مرا به ستایش از خود متهم کنند می گفتم روزگاری بوده است که بوشهرتولید کننده نمایش‌هایی بوده است که می توان آن ها را ناب، نو و نجیب نامید . آثاری که بیش از چهل سال است که در پهنه مملکت عزیزمان یک نمونه هم قد وقواره خود نداشته که ماحصل تلاش هنرمندان بوشهری بوده باشد آثاری که نامشان به آن سوی مرزها کشیده شده و بزرگان جهان نتوانسته اند برابرشان ساکت بمانند.اما درد اینجاست که همان آثار در شهر ما بیش از یک هفته تماشاچی نداشته است.

این مصیبت دنباله دار است حتی در این روزگار، امروز، امشب از کمبود تماشاچی باید غصه بخوریم شمارآن چه که به نام تاتر بروی سِن های نداشتیمان می رود که به راستی هم بی ارزشند، کم نیست. اما قاطی همین آثاری که کم بها یا بی بها جلوه می‌کنند ،هست آثاری که غصه تماشاچی اندک را نمی خورند . گویی به عشق تعدادی انگشت شمار تماشاچی عاشق با دنیایی از نامهربانی‌ها و بی اعتنایی ها می‌ستیزند و با خون دل نمایش خلق می کنند که در پهنه این مملکت کم نظیر و کم بدیل جلوه می کند.

نمونه این آثار که چون لاله ای در شوره زار شکوفه می کند و می درخشد همین نمایش اخیر پیمان زند است.باید نشانه بدهم تا به یادتان بیاید نام نمایش "حسنک کجایی؟" است. این را بچه های بوشهر ساخته اند . دستکم آنهایی که مرا می شناسند،می دانند که هرگز برتر از شایستگی کاری، کلامی نمی گویم یا ساکت می مانم هیچ نمی گویم و یا جز آنچه که قابلیت دارد و لیاقت به زبان نمی آورم. پیمان زند اهل همین دیار ماست ،ناگفته پیداست که چه خون دلی خورده اند تا موفق به اجرای این نمایش خوب شده اند.قصدم نقد نوشتن برای یک اجرای تاتر نیست بلکه بهانه ای یافته ام تا آن چه را که جوانان ما در راه اجرای یک تاتر شایسته می کشند را گفته باشم.شاید نمکی باشد بر زخم ها، تا فکری برای علاج این زخم ناسور شده شود.

دلم می خواهد خوابی ببینم، دستکم یک رویا، می دانم که در عالم واقع رخ نمی دهد . خواب ببینم نه فقط گروه نمایش حسنک کجایی؟ که هر جوان بوشهری با عرضه، دلم می خواهد بببینم رویایی را که در آن تمام اهل بوشهر گرد آمده اند و جوانان شایسته و لایق خود را بر سکوی باشکوه نشانده اند غرق گل، گل کاغذی هم  باشد قبول است.آنان را با نام می خوانند و هورا می کشند و یزله می گیرند. "یک یوس واقعی". اما دریغ و درد که امتیازها و بهره‌هایی که حتی در پهنه جهان سهم جوانان این دیار می‌شود چه زود فراموش می شود، بماند بر باد می رود.

از خود می پرسم این چه معنی دارد؟ آیا غیر از این  که لیاقت و شایستگی را فقط و فقط سهم خود می‌دانیم. هر کس دیگری جز"من" توفیقی نصیبش شود باید کوبیده شود و جایزه اش دنیایی پر از فحش است و دروغ،شایعه های زشت که اینهمه بر نمی خیزد جز از حسادت .

نکبت را می بینی... درست همان هایی که باید در این لحظات ناب یار و پشتیبان جوانان با عرضه و لیاقت ما باشند ،انچنان کینه توزانه رو در رویت ایستاده اند که با تمام قوا ضایع ات کنند حتی اگر شده به قیمت ضایع شدن خودشان.

هیچ از خود پرسیده اید چرا برخی از همشهریان ما، همسایگان ما، همکاران ما "نقش بهز خود را ندارند"در حالیکه همین ها به خوبی درک می کنند که توفیق هر انسان لایقی از همشهریانش هر نصیبی از راستی و درستی و تلاش ببرد ،خودش نیز در این همه سهمی دارد.

انگار بازهم می گوید سهمی نمی خواهم ،فلانی زمین بخورد هزینه هم می دهم."یا لل عجب". این چه خلق و خوی زشت و نادری است. آخر کار به جایی کشیده است که خیلی از جوانان ما آرزو می کنند موفقیتشان در هر رشته ای محدود شود به آن جای که این حسادت‌های ابلهانه برنیانگیزد. علاج این نابسامانی‌ها فقط در یک چیز است ،در انبوه تماشاچی. هر سیه فکر و سیه دلی با انبوه تماشاچی روبرو شود دیگر جرات نمی کند سخنی به گزاف بگوید زیرا می‌داند همه اینان که برای دیدن فلان نمایش آمده اند باید دشمن خود بداند و به انگارد.همین است که عده ای از بزرگان هنر تاتر از دیر باز گفته اند که تعریف هنر نمایش بدون تماشاچی نمی توان باز گفت.تماشاچی را از تاتر حذف کنید ببینید چه می ماند.تاتر بدون ببیننده جزدیوانگان کس دیگری اجرا نمی کند.همه ارزشها مربوط به تماشاچی است تمام تاتر برای تماشاچی. اگر یک تاتر درد تماشاچی را بازنگوید و آنچه مبتلا به اوست بیان نکند چه می خواهد بگوید؟ ازاین راه می توانیم دریابیم که همه آنچه را که به نام تاتر اجرا می شود اما هیچ اقبالی نمی یابد از آن است که تماشاچی در آن بی‌اعتبار است. ازهمین روی هرتاتری بی‌دغدغه غم وشادی و زندگی تماشاچی باشد ضعیف است قد نمی کشد.درست به همین دلیل که معیار یک نمایش معتبر و فخیم و زیبا و دلنشین مقدار بهایی است که هنرمندان  آن تاتر برای تماشاچی قایل می شوند.این درست که تماشاچی رکن رکین هنر نمایش است.می توان در تعریف علمی و صحیح تاتر جای داد. بارها شنیده ام که کسانی که خود را مخاطب این هنر نشان می دهند بی علاقیگیشان به هنر نمایش در شهر ما از بی ارزش بودن آثاری بوده است که  به نام تاتر خود را جا زده اند.صد البته نمی توان منکر شد که از این دست جوانان بی تجربه و تهی از دانش تاتری آثار ضعیفی را به نام و به جای هنر تاتر به روی سن می برند.

اما کمی عمیق تر بیاندیشیم آیا تعهد شمای تماشاچی در قبال تاترهای درخشان و خوب انجام گرفته است؟دست کم روی آوری به سالن تاتر برای دیدن آثار ارزشمند خود به خود باز تشخیص سره از ناسره است. اما خالی کردن سالن نمایش، به بی هنران و بی دانشان فرصت می دهد تا هنر واقعی را برانند و بگریزانند از صحنه، با این حساب این شمای تماشاچی هستی که فرصت و امکان می دهی تا آثار کم بها و بی بها مجال خودنمایی و مانور پیدا کنند.

همین‌جا می گویم آثار با ارزش در شهر ما اندک است. کم نبوده است کارهایی که به دعوت جوانان همشهری ،به دیدنشان رفته‌ام و می دانم برخی جوانان بی خبراز من ایراد می گیرند و شاید بد و بیراه هم نصیبم کنند با انواع اتهامها، که می دانم خالی از اهمیت است. اگر همان آثار با ارزش به قول خودمان "گل برخکی"(که تعبیر بسیار زیبا و بی مانندی در لهجه ماست) بروی سن برود .اگر اینها  هم نباشد که وقت یکسر نامید شدن است. تماشاچی حق دارد در برابر شنیدن کلمه نمایش یا تئاتر زهرخند یا ریشخند تحویل دهد. اما درد اینجاست که وقتی آثاری مثل حسنک کجایی؟ هم اجرا می شود بازهم این نمایش را با همان آثار فاقد ارزش به یک چوب می رانیم.گل کردن این آثار که می دانم درخشش هراز گاهی است چندان غیر طبیعی نیست.به مرکز نگاه کنید: تهران انبوهی از نام تاتر به روی سن می رود در این چند سال نام چند نمایش معتبر را شنیده اید.تازه آنجا مرکزاست با میلیون‌ها تماشاچی. شهر ما هم با این محدودیت که دارد جای شکرش باقی است که همین اثار گاه به گاه را صادقانه داریم.وظیفه خود می دانم که هنگامی که با جوان یا جوانانی با عرضه و لیاقت مواجه شوم در معرفی ارزشهای آنان کوتاهی نکنم.

به این معنی که وظیفه و مسئولیت همه هم سن وسالان من همین است. اما بدبختانه از این طرف و آن طرف همین که می شنوند  می خواهم درباره این نمایش حسنک کجایی؟ سخنان تشویق آمیزی به کار ببرم هرچه زور دارند را به کار می گیرند تا منصرفم کنند. دلم به درد می آید در حایکه با قصد کمک و مدد رساندن در حد توانایی‌ام هستم اما برای برخی تکرار می کنم  "برخی" از اهالی تاتر گویا یک دشمن قسم خورده جلوه می کنم.

ذره ای انصاف بدهید. در این تعداد آثاری که به نام نمایش در همین پلاتو اجرا شده ،چند کار صادقانه و بی غل و غش دیده اید؟ اگر مرا قبول دارید در این نماش حسنک کجایی؟ جز لحظات ناچیزی ،همه درخشان و کم نظیر دیدم و این همان گلی است که پرخکی آمده است. قدر بدانید بی انصافها. دل و جان پیمان زند تا چه پایه به درد آمده تا توانسته از میان همین اهالی بوشهر، این هفت، هشت، نه نفر را اینگونه ماهرانه بسازد و راه ببرد و نمایش را تکمیل کند.نمایش  مجموعه ای از برشها یی بود که در زندگی ملموس رخ می نمایند ،این یعنی اعتبار بخشیدن به تماشاچی.متنی که یکسر دل مشغولیها و دغدغها و مِن مِن های مردمی در خود دارد که هر روزه پیش چشم من و تو است. اصلا" راه دور چرا برویم.همین جملات، همین گرفتاریها و دغدغه ها، دغدغه های من است و تو. چه چیزی کارگردان را واداشته تا دل مشغولیهای من و تو را قلمی کند. فقط یک چیز، تاتر.

نویسنده که بدهکار من و تو نیست.آن های که در پی دل مشغولیها و گرفتاریهای مردم که همان تماشاچی می باشد نیستند، نه تاتر را می فهمند نه جامع خود را می شناسند.اصلا" باید هنر نمایش را ببوسند و پی کار خود بروند.

اغلب دیالوگهای  این نمایش برای تماشای آشنا بود دیر و دور نبود که من و تو همین  جمله ها را روزانه به کار می بریم  و می شنویم. این برش های که از آن سخن به میان آمد مقاطعی از زندگی است که بالقوه ارزشهای دراماتیکی در خود دارد. حتی اگر نویسنده بگوید:"من در فکر این چیزها نبودم که تو می گویی" به این نویسنده باید گفت: تو کی هستی؟جزء یک عامل واسطه هنر و تماشاچی.

تاتر معامله نیست،یک بدبستان هنری وعاطفی‌است. نویسنده به تنگ می‌آید تا گرفتاری‌های مردم اطرافش را صادقانه بنگارد. نگارش این دردها از دست کسی بر می آید که هم هوشیار باشد هم دلسوز و صادق و هم آشنا به تاتر.اهمیت نمی دهم که کسی یا کسانی شایعه کنند که فلانی پیمان زند را بلند کرده است و به آسمان برده است.بگویند،لااقل شما خواننده عزیز اینقدر جوهر داشته باش و با متر و معیار واقعی و هنری آشنا باش و بر اساس همین میزان به سنجش نمایش و ان چه که می خوانید بپردازید.اما صادقانه و بی غرض تصمیم بگیرید، که دشوار است و با همهء دشواری، دست یافتنی.

بخش قابل توجهی که متن را هُل می دهد و غلغلک،در یک لایه صادقانه همان تعهد و رسالت هنرمند بوده.ندیده ام صحنه ای در این نمایش که به لوس بازی و خنداندن بی خود تماشاچی بلغزد. این از شرایط یک متن دراماتیک است. که ذات این گونه جملات همین است و پیمان زند زایده ای به جمله هایش نگذاشته بود تا من و تو را  به زوربخنداند،بلکه تلاش کرده بود تا صادقانه نَفس زندگی را بیان کند و نشان دهد. حالا گیرم که یک غده سرطانی دیالوگی یا دیالوگهایی را آزار دهد. نویسندهء صادق  در این لحظه خواهد گفت:من این پاره از هستی را نقل کرده ام. اگر غم انگیز است و گریه اور باشد یا شاد است و خنده زا.ذات جمله است و زندگی. وقتی می توان بر او خرده گرفت که زائده هایی ساختگی به صِرف اینکه نفسانیات و احساسات سبکسرانه تماشاچی را بجنباند به کار گمارده باشد.

همین صداقت نویسنده از ابتدا تا انتهای نمایش و در تمام سطوح و زوایای نمایش جاری می شود و این امید بخش است و خبر دهنده که پیمان زند دستکم عطر و بوی تاتر را شنیده است همان چیزی که در شهر ما کیمیاست.

نمایش حسنک کجایی؟ البته منهای اسمش که اصلا" موافقش نیستم، صاف و یکدست، جریان طبیعی خود را می یابد و جاری می شود. مثل جویباری که به شط روانی رسیده است . بی تعارف باید گفت:در آتیه این آدم در قالب شطی پرآب و خروشان مَصبّ خود را به سوی دریا بازخواهد یافت. که آرزوی دیرینه انسانی چون من همین است.با پرهیز از زیاده گویی مُجمَل می گویم که آدمها را خوب و درست باز اندیشیده و شناخته بود و در خلق پرسوناژها رد و نشان پیمان زند آشکار بود که از جمله اقدامات دراماتیکی ناب این اثر بود.تقسیم نقش‌ها به آدمها با بازشناسای توانای دراماتیک بازیگرانش به یک جمع وحدت یافته ای دست یافته که در شکلی معقول و پذیرفتنی بازیگران دست در دست هم معانی ظریف نمایش را نقل کرده و به تماشاچی القاء می کنند که خود یک دستمریزاد دارد.شخصیت ها را تقریبا" همه به استثنای برادرش(ایمان زند) نمی شناختم.ایمان که در چند نمایش قبلی پیمان که کار بازیگریش را دیده بودم، این نمایش پذیرفته ترین و بهترین کار او محسوب می شود،در کارهای قبلی ایمان  که خود را بازیگری پر توان و با استعداد معرفی کرده بود، اینجا گویا به یک پختگی ودانش لازم دیگری رسیده  بود و خود را باور کرده بود و روی صحنه گم و سرگردان نبود.از ایمان که بگذریم الباقی  تقریبا" همه  خوب بودند. با این همه بازی همسر پیمان(نگین کتویی زاده) و آقای اکبر موسوی که نقش آقای هاشمی را ایفاء می کرد نورانی تر از بقیه به چشم می‌آمد. روشنتر بگویم با کار این دو نفر در اغلب لحظه هایشان خود را تماشاچی یک تاتر احساس می کردم همینجا لازم است بگویم تلاش صادقانه پیمان که بازهم دست مریزاد دارد ،حضور همسرش با تمام گرفتاریهای زندگی است و این صداقت پیمان به خانواده اش را بی هیچ گفتگویی نشان می دهد. دست هردو را می فشارم. فرزندش را هم می بوسم که او هم در تولید این اثر سهم داشته است.پرسوناژ مسعود، یکی از اتفاقاتی است که قبل از هر چیز بازهم توانایی پیمان را می رساند که اینگونه واقعیت را به هنر دوخته است.علاوه بر صداقت،شجاعتی می‌خواهد که من خیلی کم دیده ام.لهجه غیر بوشهریش و اصلا" انتخاب این شخصیت که گویا اولین کار تاتری اوست و انتخاب پرسوناژ مسعود یک اقدام دیگری است،دوختن هنر با واقعیت.این را دسته کم نگیرید که مسعود کشانی واقعی و نقش مسعود نمایش را یکی کرده است، قدمی نو و مبتکرانه است برای انتخاب آقای کشانی برای این شخصیت نمایش که بخش قابل توجهی از شخصیت واقعی ایشان به آنچه که پیمان زند به عنوان نویسنده و کارگردان آفریده، نزدیک بلکه یکی است.

این گونه انتخاب ها شگردی است به نفع تاتر،می توانید بگویند شانس آورده،حتی اگر اینطور هم باشد یک هوش و عشق تاتری لازم دارد.حالا من نمی دانم دل نشینی کار آقای کشانی در این تاتر از قابلیت دراماتیک خود اثر بوده یا بیشتر مدیون حقیقتی بود که شخصیت بیرونی(بیرون از نمایش) خودبه خود و اتوماتیک به این کارکتر نزدیک بوده.

اگر کلام پرسوناژها به طور کلی در نمایش سبکتر می کردیم از ایرادهای نمایش کم کرده بودیم.البته این ایراد متخصصین این امر است زیرا اصولا" اگر نمایشی مطبوع طبع تماشاچی اجرا شود و برای او دلنشین باشد،ایرادهای اینچنینی را حتی غیر آگاهانه ندید می گیرد.

اما خواه ناخواه لفظ سنگینی می کرد.شاید گفتن این مطلب پیمان زند را وادار به تجدید نظر اندکی کند که به نفع اوست. به این معنی که سهمیه لفظ و کلام کمتر کند و به جای آن اکتینگ و عملیات و میزان سن را جایگزین نماید.اصولا" تماشاچی که پیشتر گفتیم رکن اساسی هر اجراست .هرگاه با نمایش مورد طبعش روبرو شود حتی شخصیت هایی با عیب و ایرادشان  که پابه پای بقیه شخصیت ها،  نمایش را به مقصد برسانند،عیب و ایرادشان هم اگر باشد ناچیز جلوه می کند.

کار تماشاچی معمولی در این جور قضاوتها گره می خورد زیرا ایرادها گم می شود، اندک می شود، حتی گاهی ایراد مسلمی در نمایش به عنوان حُسن نمایش قلمداد می شود. هر جور می خواهید حساب کنید تمامی افرادی که بار مسئولیت اجرای این پرسونوژها به عهد داشتن موفق بودند.

ماندانا احمدی در زنده کردن زنی که خود را سترون می داند و همین ناباروری خود را پایان یافتن دنیا می انگارد و جای خالی ونگ ونگ یک بچه را در کلیات نمایش نشان می دهد خوب عمل می کند و نسبتا" راضی کننده است.

امین زند و آزاده میگلی، آنها هم در ارائه و به تصویر کشندن لحظه های تلخ و مشمئز کننده روزگارسپری شده حسنک تلاشی خوب و قابل قبولی انجام داده اند. یادمان باشد این نمایش یکسره خالی از عیب نیست .اما عادت ندارم مته لای خشخاش  بگذارم.در این شهر وقتی کسانی بی مزد و منت،دست در دست هم کار تاتر شایسته ای را ارائه می کنند،عمده کردن ایرادهایی را که اغلب از تنگدستی مادی سبب می شود و بی یاری و تنهایی گریبانشان را می گیرد چندان عادلانه و صادقانه نیست.دست همه عوامل و مجریان این تاتر را می فشارم و توفیقشان را آرزومندم.

                                                          

                                                            

                          

کلیدواژه

ایرج صغیری

پیمان زند

تاتر بوشهر

ارسال نظرات

captcha
انتخابات اتاق بازرگانی
تبلیغات برق
طلوع دانش