printlogo


طنز نوشته نامه ای از کتاب (برگزیده مسابقه ادبی فصلنامه فراسوی فرهنگ شیراز)
طنز نوشته نامه ای از کتاب (برگزیده مسابقه ادبی فصلنامه فراسوی فرهنگ شیراز)
کد خبر: 184915 تاریخ: 1405/3/3 21:56
بوشهریها|در این متن طنزآمیز، یک کتاب از بی‌توجهی صاحبش گلایه می‌کند و او را به خواندن، نگهداری بهتر و دوری از پز روشنفکریِ بی‌عمل دعوت می‌کند.

بوشهری ها /ای نامه که می روی به سویش           از جانب من بزن تو گوشش

سلام. سلامی به روی ماه نشسته ی خواننده ای این سطور. مثلا صاحب من که ای کاش دست تقدیر از آستین ناشر برون نیامده بود و مرا به زیور و زینت طبع نیاراسته بود.

بله. من همان کتاب فلک زده ای هستم که قول می دهم حتی نمیدانی کدام گوری قرار گرفته ام و از کجا دست به قلم شده ام. همانی که یک سال پیش از بد روزگار نامرد با قدم های نامبارکت در کتابفروشی که کاش البته جفت قلم هایت خرد شده بود فروخته و آویزان و معطل کتابخانه ی تو شدم.

البته جای تعجب نبود که مفلوکین بسیاری از کتب جدیده و قدیمه که قول شرف میدهم حتی لحظه ای لای آنها هم باز نشده بود در همجواری خویش یافتم.آک بندِ آک بند.

هنوز به یاد دارم روزی که پای نحست را بدان کتابفروشی نهادی و چشمهای قور مقوری ات مرا که سرنوشت گویی شوم و نامیمون بود از میان خیل کتابها پیدا کرد .به یاد دارم که با پک و پوز بدترکیبت صفحات مرا بوییدی و خرکیف گشتی ز یافتن من و نیشخندی زدی و بنالیدی که : آخ جون .بالاخره پیدات کردم و مرا بگو که خرکیف تر از تو که در مخیّله معیوبم پنداشتم احتمالا از شیفتگان و سینه چاکان منی و کفش ها ساییده ای بر پهنای کوه و برزن و پرسه ها زده ای در یافتن من. اما زهی تفکر باطل زهی خیال محال که همواره اعتماد به سقفم شهره ی آفاق و انفس بود. وقتی آمدم به خانه ات دوزاری ام جا افتاد که نخیر. خوابی دیده ام نه چندان خیر و یکی هستم از خیل کتابهایی که تنها مزیّن کتابخانه ی دکور خانه ات هستند و محل دک و پز و فیس و افاده  ی سرکار عالی و ادای روشنفکری های وقت و بی وقت ات جلوی هر کس و ناکس که بعله...کتابخانه ای دارم در حد کتابخانه اسکندریه و قسطنطنیه و آشور بانی بال و شب و روز کذایی ام جز به سیر در صفحات کتب حال و ماضی و حتی مستقبل نمی گذرد.

از آن روز که پای در خانه ی شومت نهادم چه فراوان خاک و خل که در حلقم فرو رفت و ریه هایم را به فنا داد و کرد آنچه چنگیز مغول کرد با بخارا و تو کور العین حتی زحمت به تن لشت ندادی که تکه پارچه ای برداری و گرد و خاکی ز وجودمان بستانی که الهی روی تخت مرده شورخانه بیفتی.ما را باش که از امثال تو توقع خواندن داریم.به قول یارو گفتنی: سنّار بده آش به همین خیال باش.

راستی من بالکل یادم رفته که اصلا درباره چه موضوعی هستم.تاریخ یا داستان یا شعر و فلسفه و عرفان.به یمن وجودت نشانه های آلزایمر در وجودم عیان گشته و از آنجا که در این جهان وانفسا هیچ چیز از هیچ احدالناسی بعید نیست صد البته که عجب نیست اگر کتابها نیز آلزایمر و یبوست و یرقان و حتی کرونا بگیرند.شاید در مخیله ات این ضرب المثل آشنا باشد که :مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد. من که در مستمع ابلهی چون تو ذوقی نیافتم  و درد بی مستمعی گرفته ام.

قرار بود خیر سرم یاری مهربان باشم .همان که در کودکی در کتاب فارسی ات خواندی.البته اگر لای کتابهای درسی را باز کرده باشی .گرچه تصور نمی کنم این مجسمه بلاهت و این گاگول به تمام معنا اهل کتاب و درس و مشق و مدرسه بوده باشد.حالا به فرض که بوده ای و لای کتاب هم باز کرده ای تصدیق می کنی که یار مهربان بودم و دانا و خوش زبان و قرار بود پند فراوان تو را بدهم اما یاران مهربانت تنها گوشی و لپ تاپ و فیس بوک و اینستاگرام و قس علی هذا بودند که چش و چارت را بیست و چهار ساعت شبانه روز بدانها دوخته ای و عنقریب است که قوه بینایی ات را کلهم اجمعین از کف بدهی .

قرار بود یار و همسفرت باشم در سفر و حذر و محفل و مجلس اما تنها سفری که رفتم یک پرتاب آزاد سه امتیازی بود هنگام ورودم به این خانه از درب خانه تا مبل توی پذیرایی.پروازی نه چندان دلچسب که بوی خوش دوستی و مهر و صفا از آن به مشام نمی رسید و چند عدد استخوان ستون فقراتم را به فنا داد.

کاش حداقل بیشتر مهمان بیاید تا تو مثل همیشه مانند بختک و دوالپا بر من فرود آیی و مرا بگشایی و اداهای عجق وجق در بیاوری جلوی خلایق و زیر لب دری وری تحویل شان بدهی و بلغور کنی که یعنی بعله....دارم می خونم و پس میدم چیزهایی را که خوانده ام .ارواح عمه ات.

حالا که شکر خدا هیچ حرف مشترکی با هم نداریم از کتاب و مطالعه و هزار درد بی درمان دیگر بیا از چیدمان و دکوراسیون اتاق خراب شده ات چهار کلمه حرف بزنیم. حداقل به عنوان یک جزء کوچک از این ترکیب ناموزون و نامیمون اتاقت که هستم.نظرت چیست چند روزی کنار آن گلدان باشم روی میز؟ شاید هنگام هنگام کوفت نمودن چای یا قهوه سر و ریخت ما را هم چند لحظه ای ببینی و یا مثلا چند روزی بگذار کنار آن جاکفشی تا هنگام گور به گور شدنت از خانه چشمت به جمال ما بیفتد و روزت را ان شاالله بسازم.

من که خیری از کتاب بودن خودم آن هم در هم جواری ابلهی چون تو نیافتم اما حداقل بگذار حالا که خیر سرم کتابی هستم و مثلا نشانه ای از فهم و کمال و دانایی نوع آدمی (البته به استثنای تو) چند کلمه در گوشت بخوانم شاید در آن کله پوکت فرو رود.

 اول اینکه دیگر برای پز روشنفکری سراغ من نیا و بگرد یک چیز دندان گیر دیگر پیدا کن مگر اینکه واقعا بخواهی دل بدهی به چهار کلمه حرف حسابی و چهار صفحه از ما بخوانی.

دوم اینکه امثال تو بهتر است تجدیدنظری کنند توی دکوراسیون خانه شان شاید چیزهای دیگری پیدا کنند برای تزیینات.

 سوم هم اینکه آن گوشی لامصب را که جایگزین من کردی قدری کمتر دست بگیر و چش و چارت را کمتر فرو کن در آن چون بی شک عنقریب کور خواهی شد و ز نعمت دیدن محروم.

 آخر سر اینکه مرا از این بلاتکلیفی لم دادن در قفسه کتابخانه ی سر تا پا یه غازت نجات بده.حلقم پر از خاک و خل شده.حداقل برگ برگم کن و با آن گرد و خاک وسایل خانه ات را پاک کن. بگذار احساس پوچی نکنم لعنتی.

از طرف یار نه چندان مهربانت

 کتاب 


نویسنده و کارتونیست: علیرضا احمدی‌خرم

لینک مطلب: http://booshehriha.ir/News/184915.html