
بوشهری ها / اسماء بوستانی: بعضی نامها فقط نام نیستند؛ روایتاند.روایت سالهایی که با اشک، نذر، صبر و عشق نوشته شدهاند.بعضی عشقها در دل آدمها جا نمیشوند؛ در خانه میرویند، در کوچه قد میکشند و در جادههای کربلا نفس میکشند.
در یکی از همان کوچههایی که بوی محرم از دیوارهایش بالا میرود، نامی هست که سالهاست با خدمت به امام حسین(ع) گره خورده است؛ «دی شاپور». زنی که برایش عزاداری فقط یک مراسم نبود؛ راهی بود که زندگیاش را با آن تعریف کرد.
میگویند هرکس یکبار نام حسین(ع) را با دل صدا بزند، دیگر زندگیاش مثل قبل نمیشود. برای دی شاپور هم همینطور شد. از همان سالهایی که هنوز جوانی در نگاهش موج میزد، پایش به مسیر عزاداری باز شد؛ مسیری که حالا تمام خانوادهاش را هم با خود همراه کرده است.
در روستای نظرآقا، محرم فقط یک ماه از تقویم نیست.فصلی است که با آن نفس میکشند؛ فصلی که در آن، صدای طبل و سنج، بوی نان تازه و عطر اسپند در کوچهها میپیچد و مردمان یک روستا دوباره به یاد کربلا گرد هم میآیند.
باد گرمی از میان نخلهای روستای نظرآقا میگذرد. آفتاب سوزان است اما میدان تعزیه آرامآرام پر میشود. صدای طبل که بلند میشود، جمعیت از کوچههای خاکی به سمت میدان میآیند. بعضیها سالهاست که این مسیر را میشناسند. میدانند اینجا تعزیهای برگزار میشود که ریشهاش به بیش از دو قرن پیش برمیگردد.
در دل این روایت که بیش از دو قرن قدمت دارد، نام خانوادهای جاودانه شده است؛ خانواده «رزمجو». خاندانی که نسل در نسل، چراغ تعزیه را روشن نگه داشتهاند و خیمه عزای سیدالشهدا را در این خاک برپا کردهاند.
سال ۱۳۲۹، در همین خانواده کودکی به دنیا آمد؛ کودکی که سرنوشتش با تعزیه گره خورده بود. نامش «عبدالله رزمجو» بود. عبدالله از همان سالهای کودکی در میدان تعزیه قد کشید. میدان برای او فقط یک زمین خاکی نبود؛ جایی بود که قصه کربلا در آن جان میگرفت. او در میان نوای نوحهها و فریادهای شبیهخوانان بزرگ شد. لباسهای تعزیه، صدای مرثیه و روایتهای عاشورا، بخشی از کودکی او بودند.
سالها گذشت و آن کودک به مردی تبدیل شد که نامش در میان تعزیهخوانان منطقه شناخته میشد؛ مردی که هم بازیگر میدان بود و هم بانی برگزاری آن. اما در کنار او، زنی آرام و استوار ایستاده بود؛ زنی که سالها بعد، ستون اصلی این روایت شد.
همسر عبدالله، زنی بود که پا به پای او در این مسیر قدم برداشت. در ایام محرم، خانهشان به محل رفت و آمد عزاداران تبدیل میشد. پذیرایی از مردم، آمادهسازی مراسم، رسیدگی به امور تعزیه و هزار کار دیگر، بخشی از زندگی آنها بود. سالها گذشت و تجربه عبدالله در این مسیر بیشتر شد. همسرش نیز در کنار او آموخت؛ آموخت چگونه یک مجلس عزای حسینی را سرپا نگه دارد.
اما در سال ۱۳۷۰، ناگهان همه چیز تغییر کرد. «عبدالله رزمجو» از دنیا رفت. خبر رفتن او مانند سایهای سنگین بر سر روستا افتاد. مردی که سالها بانی تعزیه بود و در میدان نقش میخواند، دیگر در میان مردم نبود. آنقدر اندوه بزرگ بود که اهالی روستا به احترام او و خانوادهاش دو سال تعزیه را برگزار نکردند. میدان تعزیه خاموش ماند. طبلها ساکت شدند. و غبار غم بر دلها نشست.
برای خانواده رزمجو، آن دو سال فقط سالهای سوگ نبود؛ سالهایی بود که باید یاد میگرفتند چگونه بدون ستون خانه ادامه دهند. اما عشق به امام حسین(ع) چیزی نیست که بتوان آن را برای همیشه خاموش کرد. دو سال بعد، خانواده دوباره گرد هم آمدند. غم هنوز در دلشان زنده بود، اما میدانستند عزای حسین(ع) نباید بر زمین بماند.
در میان آن جمع، زنی ایستاده بود که سالها در کنار عبدالله همه چیز را دیده و آموخته بود؛ زنی با قلبی بزرگ و ارادهای که غم نتوانسته بود آن را بشکند. نامش «شهربانو عباسزاده» بود. اما همه او را با نامی دیگر میشناختند:«دیشاپور».
از آن روز، روایت تعزیه نظرآقا رنگ تازهای گرفت. دیشاپور تنها زنی بود که در منطقه سعدآباد هیأتداری میکرد؛ آن هم هیأتی بزرگ. تمام وسایل تعزیه در خانه او نگهداری میشد. اما او این بار سنگین را نه از سر اجبار، که با عشقی عمیق پذیرفته بود.
اهالی روستا میگفتند دیشاپور با تمام وجود در این مسیر قدم برمیدارد. خانهاش در ایام محرم دیگر یک خانه معمولی نبود. درهایش به روی همه باز بود. و خودش بارها گفته بود:«در ماه محرم، خانه من حسینیه است.هرکس عزادار حسین است، این خانه خانه اوست.خاک پای عزاداران حسینی برکت زندگی من است.»
دیشاپور تنها برگزارکننده یک مراسم نبود؛ او روح مجلس بود. با دستان خودش برای بازیگران تعزیه لباس میدوخت. خیاطی چیرهدست بود و با صبر و عشق لباسهای شبیهخوانان را آماده میکرد. اما شاید عزیزترین کار او چیز دیگری بود؛«گهواره حضرت علیاصغر»
با پارچههای سبز پولکی، گهوارهای میآراست که در دل همه مردم جای داشت. خودش با پارچهها عروسکی میساخت تا نمادی از طفل ششماهه کربلا در آن گهواره باشد. آن گهواره برای مردم تنها یک وسیله نبود؛یادآور مظلومیتی بود که دلها را میلرزاند.
دیشاپور در طول سال چندین بار گهواره را گردگیری میکرد. گاهی در تنهایی کنار آن مینشست، آرام گهواره را تکان میداد و زیر لب لالایی علیاصغر میخواند.گویی با کودکی سخن میگفت که تنها خودش صدایش را میشنید.
چند روز مانده به محرم، خانه دیشاپور حال و هوای دیگری میگرفت. دیوارها سیاهپوش میشدند.حیاط آب و جارو میشد و بوی محرم در فضای خانه میپیچید. در گوشه حیاط مینشست و با دستان پینهبستهاش برای عزاداران حسینی نان میپخت. زنان همسایه با عشق دورش جمع میشدند و به او کمک میکردند.
در روز عاشورا، طعامی برای نزدیک به دو هزار نفر آماده می کرد؛ طعامی که با هزینه شخصی او تهیه میشد. برای دیشاپور این کار نه زحمت بود و نه وظیفه؛ این کار افتخار بود. با گذشت زمان و فشارهای اقتصادی، صندوقهای کمک به هیأت شکل گرفت تا مردم نیز در این مسیر شریک شوند.
دیشاپور قدم دیگری هم برداشت. برای نخستین بار در منطقه سعدآباد، عزاداری بانوان را در روستای نظرآقا برگزار کرد. شبها حیاط بزرگ خانهاش پر میشد از زنان عزاداری که برای امام حسین(ع) گرد هم میآمدند. آن روزها زنان منطقه تشنه چنین مجلسی بودند.دیشاپور با حوصله از آنها پذیرایی میکرد و لبخند میزد؛ خوشحال از اینکه توانسته مجلسی برای عزای بانوان برپا کند.
سالها گذشت. فرزندانش در همین فضا بزرگ شدند؛ در میان صدای تعزیه، بوی نذری و اشکهای محرم. امروز همه آنها در تعزیه بزرگ نظرآقا نقش دارند؛ تعزیهای که اکنون با جمعیتی بیش از ده هزار نفر از سراسر استان بوشهر برگزار میشود و شکوه آن زبانزد شده است.
دیشاپور فرزندانی صالح و متدین تربیت کرد. با همه سختیها آنها را بزرگ کرد و به جامعه تحویل داد. فرزندانش میگویند:«ما کار تازهای نکردیم. پدر و مادرمان این مسیر را برای ما هموار کردند.»
آنها میگویند شاید شکل تعزیه را برای نسل جدید بهروز کرده باشند، اما روح آن همان است که پدر و مادرشان بنا گذاشتند.
امروز تعزیه دیگر فقط در دست خانواده رزمجو نیست. مردم سراسر استان بوشهر در آن مشارکت دارند و هیأت به مجموعهای بزرگ تبدیل شده است. در خانه آنها اتاقی صد متری وجود دارد که تنها به وسایل تعزیه اختصاص دارد؛ اتاقی که هیچ چیز جز این وسایل در آن نیست و با عشق از آن نگهداری میشود. در میان همه خاطرات این خانواده، تلخترینشان رفتن مادری است که بیش از سی و پنج سال این مراسم را با قدرت مدیریت کرد. دیشاپور پیوند عجیبی با گهواره علیاصغر داشت. در روزهای کرونا، یک روز از فرزندش خواست گهواره را بیاورد. کنارآن نشست و دعا کرد تا این بیماری از مردم ایران دور شود. او با گهواره درد دل میکرد. با آن حرف میزد. و باور داشت این گهواره باید در طول سال به خانه همه فرزندانش برود تا برکت و آرامش را با خود ببرد.
میگفت:«علیاصغر کوچک است… اما گرههای بزرگی را باز میکند.»
در سال ۱۳۹۳، وقتی حال دیشاپور ناگهان بد شد و پزشکان امیدی به بازگشتش نداشتند، خانواده با توسل به اهلبیت او را به شیراز منتقل کردند.در آنجا نیز امید اندک بود. حتی زمانی که قرار بود عمل شود، شاپور ـ پسر بزرگش ـ رضایت داد جوانی که حال وخیمتری داشت زودتر از مادرش عمل شود. او گفت اگر قرار باشد مادرش از دنیا برود، بهتر است در عوض جوانی به زندگی بازگردد.
پس از آن، دیشاپور نیز به اتاق عمل رفت. عمل موفقیتآمیز بود. او به زندگی بازگشت و نه سال دیگر در کنار خانوادهاش زندگی کرد.
سرانجام در سال ۱۴۰۲، دیشاپور از دنیا رفت اما چراغی که او روشن کرده بود خاموش نشد. امروز هشت فرزندش ـ پنج پسر و سه دختر ـ راه او و پدرشان را ادامه میدهند. هر کدام در هیأت نقشی دارند؛ از مدیریت و انتظامات گرفته تا آشپزی و شبیهخوانی در میدان تعزیه. آنها میگویند:«پدر و مادرمان در میان ما نیستند، اما یادگارشان هست. تا جان در بدن داریم این مسیر را ادامه میدهیم.»
در نظرآقا، وقتی محرم از راه میرسد، هنوز هم خانهای هست که بوی همان سالها را میدهد. خانهای که روزی زنی در آن ایستاد و نگذاشت خیمه عزای حسین(ع) بر زمین بماند.
| لینک مطلب: | http://booshehriha.ir/News/185504.html |