سیاست / شناسه خبر: 185974 / تاریخ انتشار : 1405/5/18 09:52
|

حراجِ آبرو در راسته‌ی حسرت؛ وقتی فریادِ سفره‌ها به گوشِ «نظارت» نمی‌رسد

اسماء بوستانی: مردم می‌گویند و ما می‌نویسیم، اما گویی گوش شنوایی نیست. خسته‌ایم از مسئولانی که به جای عمل، کارنامه خود را با تیترهای دهان‌پرکن و شعارهای توخالی پر می‌کنند؛ تیترهایی که فقط روی کاغذ زیبا هستند اما خروجی‌شان در سفره مردم، هیچ است.

بوشهری ها / اسما بوستانی: عبور از راسته‌ی بازار روز، دیگر تماشای رنگ‌ها و شنیدن هیاهوی زندگی نیست؛ رویارویی با حقیقتی عریان است که در آن، آبرویِ لرزانِ آدم‌ها برای چند کیلو میوه حراج می‌شود.

این یادداشت، روایتی عینی و تکان‌دهنده از غبار اندوهی است که گرانی‌های بی‌ضابطه بر دلِ محرومان نشانده و بازخوانیِ سهمِ مهلکِ دستگاه‌های نظارتیِ بی‌خیال در خلوت شدن سفره‌های مردم است.


قلم و دفترچه‌ام را برداشتم و با نیت تهیه گزارش و نوشتن یادداشتی از احوال این روزهای معیشت مردم، روانه بازار روز شدم. همیشه فکر می‌کردم نوشتن از اقتصاد، بازی با فرمول‌ها و درصدهای تورم است؛ اما وقتی پایت را به سنگ‌فرش‌های خیس و شلوغ بازار می‌گذاری، می‌فهمی که اقتصاد اینجا نه با عدد، بلکه با خطوط عمیق پیشانی پیرمردها و لرزش دست مادرهایی که کیف پولشان را فشار می‌دهند معنا می‌شود. قدم گذاشتن در بازار روز، همیشه برای من تداعی‌گر زندگی، شور و تکاپو بود؛ جایی که صدای فریاد فروشندگان با عطر تره‌بار تازه گره می‌خورد و شلوغی جمعیت، نبض زنده شهر را به نمایش می‌گذاشت.

اما این بار، همه‌چیز متفاوت بود. گویی مه غلیظی از سکوت و حسرت بر سر بازار سایه افکنده بود.
هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که قیمت‌های درج‌شده روی تابلوها، راه نفسم را بست. بهت‌زده از اعدادی که با سرعتی باورنکردنی رشد کرده و فاصله خود را با جیب مردم بیشتر کرده بودند، تصمیم گرفتم تمام طول بازار را گز کنم و قیمت‌ها را بپرسم؛ شاید چیزی را اشتباه دیده‌ام، اما واقعیت تلخ‌تر از آن بود که به گمان اشتباه تعبیر شود. در همین حین، صحنه‌هایی تکرارشونده و جان‌سوز چشمانم را به خود دوخت؛ مردمان نجیبی که با امیدی کمرنگ جلو می‌آمدند، قیمت کالا یا میوه‌ای را از فروشنده می‌پرسیدند، و ناگهان با شنیدن پاسخ، بند دلشان پاره می‌شد. آن‌ها در سکوت، بارِ سنگین خجالت را به دوش می‌کشیدند، جنس را رها می‌کردند و با دست‌های خالی و سر به زیر، عبور می‌کردند. تماشای این رفت‌وآمدهای بی‌حاصل و سفره‌های خالیِ در راه، دل هر رهگذری را به درد می‌آورد. این دیگر یک خرید روزمره نبود؛ یک مبارزه‌ی مغلوب برای حفظ بقا بود.


در این میان، آنچه روح انسان را بیشتر خراش می‌داد، فروریختن غرور آدم‌ها در برابر چشمان تماشاگر بازار بود. هنوز غرق در یادداشت‌برداری از قیمت‌ها بودم که حضور چند بانوی جوان و میانسال، رشته افکارم را پاره کرد. آن‌ها نه برای خود، که برای بقای آبروی خانواده‌شان، التماس‌آمیز از من و دیگر رهگذران خواستند تا برایشان اندکی میوه یا تره‌بار بخریم. آن‌ها نه فقط به من، که به هر کسی که گمان می‌کردند شاید دستش به دهانش برسد، رو می‌زدند؛ غافل از اینکه امروز، دیگر حتی همان رهگذران هم هشت‌شان گروی نه‌شان است و با شرمندگی و چشمانی پر از غم، سر به زیر می‌اندازند و عبور می‌کنند.

چقدر سخت است تماشای مردمی که خود لب مرز سقوط اقتصادی هستند، اما باید با التماس همشهریانشان مواجه شوند و کاری از دستشان برنیاید.


کمی آن‌طرف‌تر، حجره‌دارانی را دیدم که سال گذشته در همین فصل، برای پاسخگویی به سیل مشتریان، دو یا سه شاگرد استخدام کرده بودند. اما امروز، دست زیر فک زده، با نگاه‌هایی بی‌فروغ و خسته، فقط قدم‌های عابران تماشاچی را می‌شمردند؛ عابرانی که دیگر خریدار نبودند، بلکه ناظرانِ ویترین‌های گران‌قیمت بازار بودند. سبدهای خرید مچاله و سبک شده بود؛ مردم به ناچار دست روی محصولات درجه دو و سه می‌گذاشتند تا شاید شب، سفره خالی‌شان حداقل رنگی به خود بگیرد. غبار معیشت و غم گرانی، نه‌تنها بر چهره بازار، بلکه بر روح و تن این مردم نجیب نشسته است.


ما در بدترین پیچ تاریخیِ اقتصاد پس از دوران سختی‌های تاریخی قرار داریم؛ اما درد بزرگ‌تر اینجاست که در این طوفان تورم، تماشاچی بودنِ نهادهای نظارتی، نمک بر زخم مردم می‌پاشد. من نمی‌گویم هیچ نظارتی بر بازار نیست؛ بی‌انصافی است اگر بگوییم هیچ حرکتی انجام نمی‌شود. اما شرایط امروز کشور، یک شرایط عادی نیست. این وضعیت بحرانی می‌طلبد که نظارت‌ها روزانه، دقیق و چندین برابر شود تا هیچ فروشنده‌ای جرئت و جسارت گران‌فروشی سلیقه‌ای را به خود ندهد.


بله، پذیرفته‌ایم که تورم کلی در کشور وجود دارد و قیمت برخی کالاها به صورت سراسری بالا رفته است؛ اما آنچه بازار را به جنگلی بی‌قانون تبدیل کرده، قیمت‌گذاری‌های دلبخواهیِ برخی فروشندگان است که از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند. آن‌ها به بهانه گرانی‌های سراسری، قیمت‌ها را چند برابر بیشتر بالا می‌برند، چون می‌دانند کسی بالای سرشان نیست تا از آن‌ها حساب‌کتاب بکشد. براستی اگر ناظران دولتی و صنفی به جای کنترل‌های مقطعی، هر روز در کف بازار حضور فعال داشتند، کسی جرئت می‌کرد این‌گونه با معیشت مردم بازی کند؟ کوتاهی و سستی نهادهای متولی، اتوبان یک‌طرفه‌ای را برای گران‌فروشی باز کرده است.
 

 مردم می‌گویند و ما می‌نویسیم، اما گویی گوش شنوایی نیست. خسته‌ایم از مسئولانی که به جای عمل، کارنامه خود را با تیترهای دهان‌پرکن و شعارهای توخالی پر می‌کنند؛ تیترهایی که فقط روی کاغذ زیبا هستند اما خروجی‌شان در سفره مردم، هیچ است. وقت آن است که آقایان به جای شعار دادن، خودی نشان دهند و نظارت بر بازار و کسب‌وکارها را به شکلی ملموس افزایش دهند تا جلوی این بی قانونی‌ها گرفته شود. کاش به داد این مردم برسید؛ کاش مرهمی باشید بر این زخم عمیق اقتصادی و کاش قادر به انجام بدیهی‌ترین وظایف خود باشید تا رفاه، بار دیگر به خانه‌های این ملت صبور بازگردد. بازار روزی که روزگاری محل تلاقی همه قشرها بود و ضعیف و غنی در آن حق انتخاب داشتند، امروز به جزیره‌ای اختصاصی تبدیل شده و محرومان را به حاشیه رانده است. این شکاف عمیق، شایسته این مردم نیست.

«گر به دفتر همه تدبیر و به منبر همه پند،سفره‌ی خالی مردم به چه رو خواهد خند؟
ما در این معرکه گر با عطش و نان نگران،کاش یک روز بپرسید که این دردِ چه چند؟»

کلیدواژه

دشتستان

گرانی

گرانفروشی

عدم نظارت

میوه و تره بار

اقتصاد

اسما بوستانی

ارسال نظرات

captcha
برگزاری جشنواره رویش مهر
کاریکاتور روز / علیرضا احمدی خرم
روزنامه پیام عسلویه
روزنامه رویداد پارس
پارس جنوبی