ضرورت هنر در زمانه بحران؛
بوشهری ها /مهسا رهسپار/مارینا تسوتایوا[1] در اثر عمیق خود، «هنرمند و زمانه»[2]، گزاره ای را مطرح می کند که شاید بتوان آن را نقطه آغاز تاملی عمیق پیرامون نسبت میان هنر و بحران دانست. «هنر یعنی مجموعه ای از پاسخ ها به پرسش های ناموجود.» از منظر وی، پرسش های ناموجود؛ پرسش هایی هستند که «هنوز به زبان نیامده اند، اما در زیست انسان ها حضور دارند.» شاید یکی از مهم ترین وظایف هنرمند در زمانه بحران شنیدن صداهایی است که هنوز به زبان نیامده اند. بحران های اجتماعی پیش از آنکه در آمار، گزارش ها و اخبار ثبت شوند، در تجربه زیسته انسان ها رخ می دهند. در اضطرابی که بیان نمی شود، در سوگی که مجال روایت پیدا نمی کند، در خشمی که راهی برای فوران ندارد و در سکوتی که آرام آرام به بخشی از زندگی روزمره انسان ها تبدیل می شود. حال پرسش اساسی خود می نماید. «در چنین شرایطی هنر چه می کند؟» آیا تنها می بایست واقعیت را بازتاب دهد؟ باید به جامعه امید ببخشد؟ یا پیش از همه، باید امکان دیدن و فهم بحران را ممکن کند؟ تسوتایوا در «هنرمند و زمانه» از هنرمندی می گوید که قادر نیست نسبت خود با زمانه اش را انکار کند. او هنرمند را موجودی جدا افتاده از جامعه نمی پندارد؛ کسی که در برج عاج خود بنشیند و صرفا به زیبایی بیندیشد. تجربه زیسته تسوتایوا -که با جنگ، انقلاب، مهاجرت، فقر وآشفتگی تاریخی گره خورده - به نوشته هایش عمق دیگری می بخشد. اما نسبت هنرمند با زمانه الزاما به معنای تبدیل هنر به یک بیانیه سیاسی یا اجتماعی نیست. هنرمند نقش روزنامه نگاری در هنگامه بحران بازی کند که صرفا اخبار بحران را بازتاب می دهد. در واقع او قادر است امری پیچیده تر را سامان دهد: آنچه را که بحران بر سر انسان آوارکرده، افشا نماید.
از منظری دیگر ارنست فیشر[3] اثر درخشان خود «ضرورت هنر»[4] نیز هنر را از زندگی اجتماعی جدا نمی داند. فیشر بر نقش امر هنری در شناخت جهان و امکان تغییر آن، تاکید می ورزد. هنر، از منظر فیشر، چیزی فراتر از «تزیین زندگی» است؛ در واقع او معتقد است هنر، یکی از شیوه هایی است که انسان به کمک آن جهان خود را فهم می کند. به زعم جان دیویی[5] میان هنر و زندگی روزمره دیواری وجود ندارد. او در «هنر به منزله تجربه»[6] این ایده را می گستراند که اثر هنری زمانی معنا می یابد که به تجربه انسانی گره می خورد؛ از منظر دیویی هنر نه یک شی منفصل ، بلکه نوعی تجربه و ارتباط است. ملاحظه می کنیم که اگر دیدگاه های فیشر و دیویی را کنار تاملات تسوتایوا مورد مطالعه قرار دهیم، می توانیم به نکته قابل توجهی دست یابیم. هنر در زمانه بحران تنها «درباره» بحران سخن نمی گوید؛ بلکه تجربه بحران را، به تجربه ای قابل مشاهده ، قابل احساس و قابل گفت و شنود بدل می نماید.
تئاتر در این میان، جایگاه ویژه تری را داراست. «جسم/بدن» انسان روی صحنه، «حضور» دارد. در تئاتر، صدای انسان، سکوت اش و از همه مهم تر، «دیگری» حضور دارد. تماشاگر به مثابه دیگری، با انسانی رو به رو می شود که ممکن است جهان را متفاوت تر از او زیست و تجربه کرده باشد و همین مواجهه می تواند آغاز «همدلی» باشد. آگوستو بوآل[7]، نظریه پرداز تئاتر، کوشید مرز میان تماشاگر و بازیگر را از میان ببرد و مخاطب را از جایگاه «ناظر منفعل» به مشارکت کننده ای فعال بدل کند. این نگاه در شرایط بحران اهمیت مضاعفی پیدا می کند؛ زیرا جامعه تنها نیازمند «روایت» بحران نیست، بلکه به امکانی نیاز داردکه در آن بتواند درباره بحران اندیشید، واکنش نشان داد و امکان های دیگری را تصور کرد.
در اینجا می توان به تسوتایوا بازگشت. اگر هنر پاسخی به پرسش های ناموجود است، پس هنرمند در زمانه بحران فقط پاسخ دهنده نیست؛ بلکه کسی است که می تواند پرسش های پنهان زمانه را آشکار کند. شاید پرسش واقعی یک جامعه بحران زده این نباشد که «چه اتفاقی افتاده است؟» زیرا همه ممکن است پاسخ این سوال را بدانند. اما پرسش های اساسی تر این است: «این اتفاق با انسان چه کرده است؟ با رابطه ما با دیگری چه کرده است؟ چه بر سر کودکان آورده است؟ چه بلایی بر سر اعتماد، امید، میل به زندگی، تخیل وتوانایی گفتگوی ما آورده است؟
اینجاست که هنر ضرورت پیدا می کند. یک گزارش خبری می تواند بگوید جامعه ای دچار اضطراب است؛ اما یک نمایش می تواند اضطراب را به تجربه ای انسانی بدل نماید. یک داستان می تواند ما را حتی برای دقایقی در جهان انسانی دیگر قرار دهد. شاید یک تحلیل اجتماعی بتواند از فقدان سخن بگوید اما هنر می تواند کاری کند که فقدان را «لمس» شود. هنر نمی بایست درد جامعه را زیبا و آن را تلطیف کند، بلکه تلاش دارد آن را قابل مشاهده نماید. مسئولیت هنرمند لزوما ارائه پاسخ های قطعی نیست. گاهی مسئولیت او این است که اجازه دهد پرسش های مهم جامعه در هیاهوی بحران گم نشوند. تسوتایوا با تاکید بر نسبت هنر، وجدان و زمانه، ما را به هنری فرا می خواند که نمی تواند نسبت به جهان پیرامونش بی تفاوت باشد.
در زمانه بحران، هنر بیش از آنکه به پیام -در مفهوم کلاسیک آن- نیاز داشته باشد، به صداقت در انتقال پیام نیازمند است. صداقت در مشاهده، طرح پرسش، روایت، و از همه مهم تر، نترسیدن از پیچیدگی های انسان. جامعه پس از بحران تنها به بازسازی ساختمان ها، اقتصاد و زیر ساخت ها نیاز ندارد؛ بلکه انسان ها باید بتوانند دوباره روایت کنند، بشنوند، تخیل کنند و با دیگری ارتباط برقرار نمایند. تنها هنر می تواند به این بازسازی یاری رساند. شاید هنر توان خاتمه بحران را نداشته باشد، اما قطعا می تواند مانع شود تا بحران، توانایی ما را برای دیدن و و پرسیدن از بین ببرد. شاید در روزگاری که بسیاری از پرسش ها هنوز نامی ندارند، مهم ترین وظیفه هنرمند این باشد: «پیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش پنهان زمانه اش را بیابد.»
[1] Marina Tsvetaeva(1892-1941)
[2] هنرمند و زمانه، درباره نبوغ و افسون ادبیات در روزگار پر آشوب، ترجمه الهام شوشتری زاده، نشر اطراف
[3] Ernst Fischer (1899-1972)
[4] ضرورت هنر در روند تکامل اجتماعی، ترجمه فیروز شیروانلو، نشر توس
[5] John Dewey (1859-1952)
[6] هنر به مزنله تجربه، ترجمه مسعود علیا، انتشارات ققنوس
[7] Augusto Boal (1931-2009)
عکس