بوشهری ها / درگذشت علی باباچاهی، شاعری که از جنوب برخاست و به قلههای بلند زبان و اندیشه در شعر معاصر ایران رسید، تنها خاموشی یک نام نیست؛ پایان زیست ادبی مردی است که کلمه را از جغرافیا عبور داد و آن را به میدان نقد، آزادیخواهی و پرسشگری کشاند. شاعری که از کنگان، از دل بوشهر، از سرزمین آفتابسوخته، راهی پایتخت شد، اما ریشههایش را هرگز از خاک جنوب جدا نکرد.
علی باباچاهی زاده کنگان بود؛ جایی که باد، نمک و دریا از کودکی در زبان آدمها جریان دارد. بوشهر برای او فقط یک محل تولد نبود، یک خاستگاه زبانی و ذهنی بود. جنوب، با همه نوسانات و مهربانیاش، با آفتاب بیامان و شبهای پرستارهاش، در شعر باباچاهی حضوری مداوم داشت؛ حتی آنگاه که شعرش به ظاهر از جغرافیا فاصله میگرفت و وارد حوزه های نظری، زبانی و فرمی میشد. او شاعری بود که از حاشیه جغرافیایی کشور، به متن ادبیات ایران آمد و این خود، بخشی از معنا و اهمیت کار اوست.
به گفته هم مسلکانش، نامش، خود یک استعاره بود، «باباچاهی»، انگار چاهی است که پدرانه، اما عمیق، کلمه را از دل زمین بیرون میکشد، چاهی که آبش آرام نیست، زلال و رام هم نیست؛ آبی است که گاه گلآلود است، گاه تلخ، اما همیشه واقعی خواهدماند. به اعتقاد صاحبنظران این حوزه، او از آن دسته شاعران نبود که کلمات را برای تزئین به کار بگیرند. زبان برای باباچاهی ابزار تردید بود، ابزار شک، ابزار به چالش کشیدن آنچه که بدیهی پنداشته میشود و شاید به همین دلیل است که نام او با شعر پسانیمایی و با رویکردهای انتقادی به سنت، زبان و حتی خود شعر گره خورده است.
اما باباچاهی در تهران، فقط شاعر نماند، بلکه اندکی پس از ورود او به پایتخت، او وارد عرصه رسانه شد، نوشت، نقد کرد، جریانسازی کرد و در شکلگیری گفت وگوهای جدی درباره شعر معاصر نقش داشت. حضورش در فضای مطبوعاتی و فرهنگی، نشان میداد که برای او شعر امری منزوی و شخصی نیست، بلکه کنشگری اجتماعی و فکری است، به باور همگان، او شاعری منتقد بود؛ منتقدِ زبان، منتقدِ ساختار، منتقدِ قدرت و کلیشه، تا جایی که قرار بود او در ماجرای اتوبوس ارمنستان در سال ۱۳۷۵ و ایده قتل نویسندگان دگراندیش، جزو چهرههای فرهنگی اعزامی، در اتوبوس به قتل برسند. شعرهایش اغلب درگیر چالشهای زمانه بود، اما نه با شعار، بلکه با بازیهای پیچیده زبانی، با شکستن انتظارها و رویکردهای جدید که خواننده را همراه می کرد.
سبک پسانیمایی باباچاهی، مسیری که در آن، شعر نه فقط از وزن و قافیه کلاسیک فاصله میگیرد، بلکه از قطعیت معنا نیز عبور میکند. در شعر او، معنا سیال است، قطعی نیست و خواننده را وادار میکند که مشارکت کند، فکر کند و حتی گم شود. او به جای پاسخ، پرسش میداد و به جای آرامش، بیقراری میآفرید که به گفته دیگران، این همان جایی است که شعر او به نقد اجتماعی و فرهنگی نزدیک میشود؛ جایی که زبان، آینهای ترکخورده از واقعیت است.
باوجود سالها زندگی باباچاهی در پایتخت، جنوب در جان او باقی ماند. بوشهر، با تاریخ ایستادگی، با مردان و زنانی که آزادی را در زیست روزمره تجربه کردهاند، در پسزمینه شعر و شخصیت باباچاهی حضور داشت. او از سرزمینی برخاسته بود که «آزادگی» در آن واژهای تزئینی نیست، بلکه تجربهای زیسته است. شاید به همین دلیل است که در شعرش، ردپای نوعی سرکشی آرام، اما پیوسته دیده میشود؛ سرکشیای که نه فریاد میزند و نه تسلیم میشود.
علی باباچاهی سرانجام در کرج از دنیا رفت. به گفته بسیاری، مرگ او در دوری از زادگاه، خود روایتی آشنا از سرنوشت بسیاری از روشنفکران و هنرمندان این سرزمین است؛ آنان که از حاشیهها برخاستند، در مرکز زیستند و در نهایت، میان خاطرهها و کلمات باقی ماندند. قطعاً مرگ، برای شاعری چون باباچاهی، پایان نیست، بلکه او در زبان خواهد ماند و در پرسشهایی که هنوز پاسخ قطعی ندارند و در شعرهایی که هنوز خوانده میشوند و خواننده را به چالش میکشند. درگذشت علی باباچاهی، برای بوشهر، تنها از دست دادن یک شاعر نیست؛ از دست دادن یکی از صداهای برآمده از جنوب است که توانست زبان محلی تجربه زیسته را به زبان ملی و حتی فراملی شعر پیوند بزند. او ثابت کرد که میتوان از کنگان، از بوشهر، از کنار دریا، به قلب ادبیات ایران رسید؛ بدون آنکه ریشهها را انکار کرد.
اکنون باباچاهی رفته است، اما چاهِ نام او که هم اکنون به قله افتخاری برای ایران تبدیل شده است، هنوز پر از کلمه است. چاهی که هر بار سرک میکشیم، به جای آب آرام، با پرسش، تردید و آزادی مواجه میشویم. این میراث شاعری است که از جنوب برخاست، به قله رسید و زبان را، تا آخرین لحظه، جدی گرفت.
«در بیتکیهگاهی»، «جهان و روشناییهای غمناک»، «از نسل آفتاب»، «صدای شن»، «از خاکمان آفتاب برمیآید»، «آوای دریامردان»، «منزلهای دریا بینشان است»، «نم نم بارانم»، «عقل عذابم میدهد»، «قیافهام که خیلی مشکوک است»، «رفته بودم به صید نهنگ»، «پیکاسو در آبهای خلیج فارس»، «فقط از پریان دریایی زخم زبان نمیخورَد»، «هوش و حواس گُل شببو برای من کافیست»، «گُلِ بارانِ هزار روزه»، «دنیا اشتباه میکند»، «بیا گوشماهی جمع کنیم»، «به شیوه خودشان عاشق میشوند»، «باغ انار از اینطرف است»، «در غارهای پُر از نرگس»، «این کشتی پراسرار»، «اتاق بر آب راه میروم»، «قشنگی دنیا به همین است»، «آدمها در غروب اسم ندارند» و «آئورا و دیگران من» از مجموعه شعرهای او هستند. | رویداد پارس
عکس