جامعه / شناسه خبر: 186377 / تاریخ انتشار : 1405/6/21 13:08
|

غربت این روزهای کتاب

بوشهریها|کتاب در گروگانِ گرانی؛ روایت تلخ از شکاف میان اشتیاق به مطالعه و ناتوانی در خرید کتاب‌های گران‌قیمت در کتاب‌فروشی‌های بوشهر.

بوشهری ها /عبدالرسول خسروی /پسین پنجشنبه، ۵ شهریور ۱۴۰۵، شیراز

تابستان دارد تمام می‌شود؛ نه با آن شتابی که بشود رفتنش را به‌سادگی فهمید. هنوز هوا گرم است، اما عصرها بادهایی می‌وزند که انگار از چند کوچه آن‌طرف‌تر، از پاییز خبر آورده‌اند. نه سردند و نه گرم؛ فقط بوی رفتن می‌دهند.

سفر این بار از سر میل نبود. برای درد زانو، از پیش نوبت پزشک گرفته بودم و راه افتاده بودم. سفرهای این‌چنینی معمولاً چندان خاطره‌انگیز نیستند؛ آدم می‌رود، کاری را انجام می‌دهد و برمی‌گردد. اما من، حتی در سفرهایی که مقصدشان پزشک و درمان است، راهی برای سر زدن به کتابفروشی پیدا می‌کنم.

شاید کتابفروشی برای من چیزی شبیه یک عادت قدیمی باشد؛ عادتی که دیگر نمی‌دانم از کجا شروع شده و چرا هنوز ادامه دارد.غروب، وارد بوکلند شدم.

برای من کتابفروشی هیچ‌وقت فقط جایی برای خرید کتاب نبوده است. بیشتر شبیه جایی است که می‌شود در آن بی‌هدف قدم زد؛ بوی کتاب را استشمام کرد، کتاب‌ها را دید، لمس کرد، کتابی را بیرون کشید، چند صفحه ورق زد و دوباره سر جایش گذاشت.می‌شود چیزی نخرید و با این حال احساس کنی چیزی با خودت برده‌ای.

سال‌های زیادی از زندگی‌ام در میان کتاب‌ها گذشته است؛ در کتابخانه‌ها، کتابفروشی‌ها و کنار آدم‌هایی که به نوعی با کتاب زندگی می‌کنند. برای همین است که در بوشهر، تهران، مشهد یا شیراز، اگر کتابفروشی‌ای در مسیرم باشد، معمولاً مقصدی ناخواسته برای من می‌شود.اما این سال‌ها، هنگام قدم زدن میان قفسه‌ها، موضوع اسفناک دیگری هم توجهم را جلب می‌کند:

گرانی و قیمت بالای کتاب‌ها .

کتاب را برمی‌داری، عنوانش را می‌خوانی، نویسنده‌اش را می‌بینی. شاید حتی چند صفحه‌ای هم بخوانی. در ذهنت جایی برایش باز می‌کنی؛ با خودت می‌گویی: این یکی را باید ببرم.بعد چشم می‌افتد به قیمت.

همین.

اتفاق خاصی نمی‌افتد. نه کسی چیزی می‌گوید، نه اتفاقی در کتابفروشی می‌افتد. فقط چند ثانیه مکث می‌کنی و بعد، کتاب را آرام سر جایش می‌گذاری؛ بی‌آنکه کسی متوجه شود.اما به نظرم، بسیاری از داستان‌های امروز کتاب‌خوانی ما در همین چند ثانیه اتفاق می‌افتد.سال‌ها پیش، مسئله این بود که آیا کتاب را بخوانیم یا نه.امروز، گاهی پیش از آن، سؤال دیگری مطرح است:آیا می‌توانیم بخریمش؟

در سال‌های گذشته، بارها دیده‌ام آدم‌ها کتابی را دوست داشته‌اند و خریده‌اند؛ حتی اگر مجبور شده باشند خرید دیگری را به تعویق بیندازند. اما امروز، هزینه‌های زندگی، پیش از رسیدن به قفسه کتاب، بسیاری از انتخاب‌ها را انجام داده‌اند.خانه، خوراک، درمان، رفت‌وآمد و هزار خرج ضروری دیگر.و کتاب، با همه اهمیتی که دارد، اغلب جایی در انتهای صف نیازهای مزلو می‌ایستد.تلخی ماجرا برای من این نیست که کتاب گران شده است؛ گرچه همین هم تلخ است. تلخی بزرگ‌تر آنجاست که آدم هنوز کتاب را می‌خواهد.

اگر دیگر کسی کتاب نخواهد، مسئله ساده‌تر است؛ می‌شود گفت سلیقه‌ها عوض شده‌اند، زمانه تغییر کرده است.اما وقتی جوانی میان قفسه‌ها می‌ایستد، کتابی را با شوق برمی‌دارد، ورق می‌زند، چند صفحه می‌خواند و بعد به قیمت نگاه می‌کند، ماجرا چیز دیگری است.


او کتاب را نخواسته کنار بگذارد.ناچار شده است.این تفاوت کوچکی نیست.

در آن لحظه، گرانی کتاب فقط قیمت یک شیء نیست؛ بخشی از دسترسی آدم به جهان است.کتاب برای من همیشه کالایی برای مصرف نبوده است. هر کتابی که وارد خانه شده، معمولاً چیزی بیش از چند صد صفحه کاغذ با خود آورده است؛ خاطره یک سفر، یک دوره از زندگی، نام دوستی، یک گفت‌وگو، یا حتی حال‌وهوای روزهایی که آن کتاب را خوانده‌ام.برای همین، گاهی به کتاب‌هایی فکر می‌کنم که نخریده‌ام و نخوانده‌ام.کتاب‌هایی که در کتابفروشی دوستشان داشته‌ام، چند دقیقه در دستم نگه داشته‌ام و بعد، به دلیل قیمت، دوباره به قفسه سپرده‌ام.

اینها شاید عجیب‌ترین کتاب‌های کتابخانه آدم باشند؛کتاب‌هایی که نداریم، اما به یادشان داریم.غروب که در بوکلند قدم می‌زدم، بیشتر از کتاب‌هایی که در سبد خرید مردم می‌دیدم، به کتاب‌هایی نگاه می‌کردم که سر جایشان مانده بودند.هر کدام منتظر کسی.شاید کسی که هفته آینده دوباره بیاید.شاید کسی که حقوقش را بگیرد.شاید کسی که قیمت را ببیند و این بار بتواند از پسش بربیاید.و شاید هم کسی که دیگر نیاید.نمی‌دانم چرا، اما در سال‌های اخیر، کتابفروشی‌ها برای من کمی شبیه آیینه شده‌اند. فقط وضعیت کتاب و کتاب‌خوانی را نشان نمی‌دهند؛ بخشی از وضعیت زندگی آدم‌ها را هم نشان می‌دهند.از روی نوع مکث کردنشان می‌شود فهمید.

از کتابی که برمی‌دارند.از کتابی که سر جایش می‌گذارند.از اینکه کدام کتاب را انتخاب می‌کنند و از کدام کتاب می‌گذرند.آن غروب، برای درد زانو به سفر آمده بودم.اما در بوکلند، به درد دیگری فکر کردم؛ دردی که جای مشخصی در بدن ندارد.دردِ اینکه هنوز میل خواندن هست، اما گاهی توان خریدن نیست.از کتابفروشی که بیرون آمدم، هوا رو به خنکی می‌رفت. تابستان هنوز تمام نشده بود، اما پاییز خودش را به باد سپرده بود.فکر کردم شاید غربت کتاب در روزگار ما این نباشد که کسی آن را نمی‌خواهد.غربت واقعی شاید این باشد که کسی آن را می‌خواهد، در دست می‌گیرد، دوستش دارد، اما ناچار دوباره سر جایش می‌گذارد.و کتاب، مثل همیشه، همان‌جا می‌ماند؛ساکت، صبور و بی‌خبر از اینکه چند دقیقه پیش، کسی دوستش داشته است.

 

کلیدواژه

کتاب

ارسال نظرات

captcha
دانشگاه
برگزاری جشنواره رویش مهر
کاریکاتور روز / علیرضا احمدی خرم
روزنامه پیام عسلویه
روزنامه رویداد پارس
پارس جنوبی